علیرضا بدیع
کفشهایش به سمت در چرخید
شاید این آخرین سفر باشد
همسرش آب پشت پایش ریخت
خواست چشمان کوچه تر باشد
به همین راحتی مسافر شد
پا به متن سیاه جاده گذاشت
او که در سطر زندگی می خواست
روی هر واژه ضربدر باشد
بعد از آن ماهیان یتیم شدند
آسمان «پا به ماه شد» در حوض
مادر پیرش آرزو می کرد:
کاش نوزادشان پسر باشد
همسرش حرفهای سربسته
پست می کرد: تا به کی باید
چشمهایم حصیر پنجرهها
گوشهایم کلون در باشد؟
یک کلاغ سپید رو به جنوب
پر زد از کاجهای بعد از ظهر
مادر پیر او دعا می کرد:
کاش این بار خوش خبر باشد
ایستاد آن چنان که شاخه سرو
رو به اصرار باد بی مقصد
خواست ثابت کند که ممکن نیست
میوه ی سروها تبر باشد
خاکریز آسمان هفتم شد
ماه برداشت کوله بارش را
چکمهها رو به آسمان کردند
شاید این آخرین سفر باشد!
شما چه نظری دارید؟